3/31/2004

11 روز از سال جديد گذشته. چقدر زود. انگار همين چند لحظه پيش بود كه داشتيم لحظه تحويل سال نو را كنار بچه هاي وبلاگ نويس و از پشت صفحه هاي مانيتور مون جشن مي گرفتيم. لحظه لحظه هاي اين زندگي چقدر زود مي گذرن و اين سرعت چقدر منو مي ترسونه. مي ترسم اين قدر زود بگذره كه نفهمم كي تموم شد. مي ترسم يه وقتي به خودم بيام كه ديگه فرصتي نباشه و من تك تك روزهاي عمرم را به هدر داده باشم. راستي من كجاي اين دنيام!!!!! خودم كه فكر مي كنم وسط زمين و آسمون. از اين كه جاي خودمو پيدا نكنم مي ترسم. پارسال سال سختي بود براي من. اما با همه سختي ها گذروندمش. نيمه اول سال يه تجربه تلخ را پشت سر گذاشتم. تجربه دست كشيدن از كسي كه اندازه يه دنيا دوستش داشتم. نمي تونستم رهاش كنم، اما چاره اي نبود. من اشتباه ديده بودم يا شايد هم اون عوض شده بود. اما هرچي كه بود همه چي تموم شده بود. جاي من ديگه اونجا نبود بايد مي رفتم و رفتم.
نيمه دوم سال بين آدمايي گير كرده بودم كه اصلا نمي فهميدمشون. آدمايي كه هيچ حرف مشتركي باهاشون نداشتم. اما كار تو اون محيط را قبول كردم.چون فكر مي كردم اگه بمونم خونه از فضايي كار با سازمان هاي غيردولتي كه كلي توش جا افتادم ،دور ميشم و البته مساله مالي اش هم بود. من هيچ پس اندازي نداشتم و نمي خواستم فقط به پول تو جيبي كه از بابام مي گيرم اميد ببندم. البته حق و حقوقم را هم به سختي ازشون گرفتم ، ولي كلي به درد خورد . گاهي بخاطر مسائل مالي مي شه بعضي چيزها را تحمل كرد. البته به شرطي كه زياد طولاني نشه… از لحاظ دور نشدن از فضاي كاري هم اشتباه نكرده بودم . تو اين 6 ماه با بعضي ادمها رابطه ام خيلي بهتر و نزديك تر شد و يه همكاري نزديك هم با بچه هاي مركز فرهنگي زنان داشتم كه هم دوستاي خوبي پيدا كردم، هم يه تجربه خوب برام بود و هم يه فيلم و يه نشريه در مورد خشونت عليه زنان درآوردم. كار كردن تو يه محيط دولتي كه همه فقط كارمندهايي هستن كه بايد گزارش كار ارائه كنن، تجربه اي بود كه ديگه هيچ وقت نمي خوام تكرارش كنم. اما فكر مي كنم ارزش تجربه كردن براي شش ماه را داشت. البته فقط براي شش ماه نه بيشتر
و حالا يه سال جديد شروع شده و من بايد بقول انتوني گيدنز هويتم را بازسازي كنم. اما تنهايي يه كم مشكله. اين جور وقتا يه دوست خوب كمك بزرگي براي آدمه. مخصوصا آدمي مثل من كه در گروه حتي اگه يه گروه دونفره باشه خيلي بهتر و سريع تر مي تونه جلو بره.موقع ساختن فيلم و دراوردن نشريه اي كه در مورد خشونت عليه زنان بود گاهي وقت ها واقعا مي بريدم. اما دوستاي خوبم با يه تلفن با يه فكر تازه و يه راه حل جديد به من انرژي مي دادن تا بلند بشم و مصمم تر از قبل حركت كنم.
حالا هم چه تنها و چه همراه با يه دوست بايد بلند شم. توشه راهم را جمع كنم. نقشه را بذارم جلوم و راه بيفتم. ثانيه ها دارن پشت سرهم مي گذرن و اگه تنبلي كنم. شايد ديگه وقتي نباشه. بايد چشمام را بازكنم. باز باز و راهمو ميون اين همه جاده هاي پيچ پيچ پيدا كنم.

3/28/2004

دلم براش تنگ شده. خودم هم نمی دونم چرا؟ خیلی مسخره است. ولی من دلم براش تنگ شده. خیلی زیاد

3/27/2004

" هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. آدمها دیگر فرصت شناختن چیزی را ندارند پس چیز های ساخته و پرداخته می خرند. اما چون هیچ کس نیست که دوست بفروشد، آنها اینچنین بی دوست مانده اند."
شازده کوچولو

شازده کوچولو راست می گه. ای کاش بود که دوست می فروخت. این دنیا پره از آدمهای تنهایی که می تونن دوستای خوبی برای هم باشن. اما یا همدیگه را پیدا نمی کنن یا روشون نمی شه که از هم بخوان که با هم دوست بشن و یا اینقدر تنها موندن که فکر می کنن سرنوشتشون تنهاییه.
خوش بحال بچه ها. بچه ها وقتی از کسی خوششون بیاد می رن جلو و خیلی راحت می گن" میای با من دوست بشی؟"

3/26/2004

تجربه هاي زنانه از خشونت
قبل از 8 مارس من بخاطر کمپین مبارزه با خشونت علیه زنان همه اش تو حال و هوای خشونت بودم و چیزی هم که تو وبلاگ ها بیشتر از همه توجهم را جلب می کرد. تجربه های شخصی زنها از خشونت هایی بود که علیه شون اعمال می شه. بخاطر همین یه وبگردی کوچیک کردم و مطلب زیر را برای نشریه ای که برای 8 مارس چاپ کردیم. نوشتم. با تشکر از همه دوستانی که از تجربه هاشون استفاده کردم

.

خشونت عليه زنان يك از فراگير ترين چالش هاي پيش روي زنان است و هرزني لااقل يكي از انواع و اقسام مختلف خشونت را تجربه كرده است. پيدا كردن مصاديق خشونت عليه زنان كار چندان سختي نيست. يك وبگردي كوچك انواع و اقسام خشونت هاي اعمال شده عليه زنان را جلو چشمانمان رديف مي كند.از كتك خوردن زنان و پاره شدن پرده گوش و خرد شدن دندان گرفته تا تجاوز پدران و برادران و عمو ها و .... به دختركان معصوم. از متلك ها و آزارهاي خياباني گرفته تا رنج هاي مداوم و هر روزه اي كه زنان را به ميان شعله هاي آتش مي فرستد.بازتاب اين خشونت ها را به راحتي مي توان در وبلاگ هاي زنان مشاهده كرد، چرا كه وبلاگستان دنيا مجازي است و مي توان بدون هراس از ريختن آبرو و و شرم وخجالت قرباني بودن از آنچه در خانه و خيابان و محل كار و ....بر سرت آمده سخن گفت.
مريم دختر جواني كه در انگلستان زندگي مي كند در وبلاگ دخترانه مي نويسد: “ هنوز يادمه... پدرم، مادرم رو مي زد بهتره بگم لهش مي كرد!! من و خواهرم با چشماي اشك آلود كاري از دستمون نمي اومد.مادرم زن با احساسي بود و اون همه رو به خاطر من و خواهرم تحمل مي كرد.من تازه مي رفتم مدرسه كه پدر ديوانه من يک شب افتاد به جونش با چوب. يکي از اونا خورد به سر مادرم و افتاد. چقدر من و خواهرم بالا سرش گريه کرديم...بعد سالها هنوز جاش به صورت يه ورم که توش مايع جمع شده مونده... اون حتي نيومد يه بار ببينه زنشو چيکار کرده؟ آخر مادرم بهوش اومد. نگاهش هنوز به يادمه نگاه زني کتک خورده که غرورش له شده. پا شد, با اون که تعادل نداشت همونطور که دست ما رو گرفته بود, از خونه اومد بيرون با سر برهنه ,پاي برهنه. رفتيم خونه دوست مادرم که يک زن تنها بود. يادمه مادرم تو آشپزخونه با دوستش نشسته بود, اون سيگار ميکشيد و مادرم تو سکوت بود اونجا تصميم گرفت: طلاق! . مادرم تنها بود تو دادگاه! پدر من فقط حاضر شد يکي از بچه ها رو به مادرم بده!و خانواده مادرم هم دخترشون رو طرد کردن چون طلاق گرفته بود. مادرم يک زن تنها شده بود, به توصيه يکي از دوستانش از ايران مهاجرت کرد, در حالي يکي از فرزنداشو قسمتي از وجودشو در ايران گذاشت. من و مادرم ۱۲ سال قبل در انگلستان مقيم شديم.... اين همه رنج کشيده, ولي هر وقت نگاش ميکنم لبخند ميزنه... زني که از روزگار شکست نخورد و مبارزه کرد...به منم ميگه بايد با موانع اجتماعي بجنگي ! “
البته بيشتر زنان برخلاف مادرمريم ، در مقابل خشونت هاي هر روزه و هر روزه، سكوت مي كنند و دم بر نمي آورند ، چرا كه آنقدر در معرض خشونت بوده اند كه به ان عادت كرده اند و گمان مي كنند زن بودن يعني تحمل همه اين خشونت هاي مداوم . زن بودن يعني سوختن و ساختن.
در اين زمينه مي نويسد:وبلاگ دنياي من
“دوستي كه در آينده نزديك پزشك خواهد شد براي من چند نامه فرستاده و در آنها به زناني اشاره كرده است كه به بخش چشم پزشكي يا گوش و حلق و بيني به دليل شكستگي بيني يا آسيب چشم مراجعه مي كنند و با وجود اينكه تمام شواهد حاكي از آزار و خشونت جسمي است، ترجيح مي دهند كه لب از لب نگشوده و سكوت كنند. مثل اينكه خود نيز سرنوشت شومشان را پذيرفته و تن دادن به هر گونه خشونت جسمي و رواني را امري عادي تلقي مي كنند. دوست پزشكم از عدم واكنش زنان به آزار و اذيت همسرانشان متعجب مي شود. اما من فكر مي كنم تا زماني كه در جامعه ما امكان برخورداري از نهاد هاي مدني در زمينه هاي مختلف وجود ندارد زنان ما كتك خواهند خورد و كودكان مان مورد آزار و شكنجه قرار خواهند گرفت. زني كه تامين مالي ندارد اگر خانه شوهر را ترك كند جايي جز خوابيدن در پاركها و چاره اي به غير از روسپيگري مي تواند داشته باشد؟. جامعه ما چه امكاني در اختيار اين زنان كه اغلبشان حتي روي در خواست كمك از خانواده شان را هم ندارند مي گذارد؟ “.
كافي نبودن قوانين حمايت كننده از زنان مورد خشونت قرارگرفته و ناچيز بودن مجازات هاي در نظر گرفته شده براي مردان اعمال كننده خشونت از مهمترين دلائلي است كه زنان را ناچار به پذيرش و تحمل خشونت مي كند و به مردان دراعمال هرجه بيشتر خشونت جرات و جسارت مي دهد .روايت ابي خاكستري شاهدي بر اين مدعاي ما است: “يک دکتراي مديريت آموزشي پس از شکايت همسرش مبني بر کتک زدن و آزار وي ، پس از پرداخت ديه اي ناچيز هنگام خروج از دادگستري ، با تمسخر و خنده اي چندش آور رو به همسر ضرب ديده و کتک خورده اش که با صورتي کبود او را با نفرت نگاه مي کرد گفت: زن ، فعل امر بزن است. زن را بايد زد! و زن را به سمت ماشين هل داد.“
نوشا خبرنگار يكي ازاستانهاي غربي كشور نيز حكايتي ديگر از بي پناهي زنان اين مرز و بوم را روايت مي كند،“ شوهر خواهرم جراحه . ديروز همسر يه زن 23 ساله به اين شريک زندگيش - به اين نيمه وجودش چاقويي زده بود که تمام روده هاشو پاره کرده بود. وقتي ميارنش بيمارستان مرد عربده کشان هشدار ميده: هيچکس حق نداره به زنم خون بده. من شوهرشم من بهش ميگم کي خون بهش بده کي خون نده.
فرداي اون روز زن به همسرش رضايت داده بود. بي اينکه دولت پشتيبان اين زن باشه. يا حتي از همسر اين زن بپرسه چرا شکمشو پاره کردي؟ فقط چون زن رضايت داده. که احتمالا" رضايتش هم به خاطر ترس از همسرش بوده.“
مهشيد كه دو روز درهفته در يكي از خانه هاي امن سوئد بصورت داوطلبانه كار مي كند . وقتي همكار سوئدي اش از او مي پرسد كه چرا زنان مورد خشونت قرار گرفته در ايران ، خانه و رابطه توام با خشونت را ترك نمي كنند ، زني را به ياد مي اورد كه وضعيت طاقت فرسايي در خانه داشت. مرد، که از اشخاص با نفوذ درون حکومت هم بود، بچه ها را گروگان نگاه داشته بود و هر بلايي دلش مي خواست سر او مي آورد و او که حق طلاق هم نداشت ، تقاضاي کمک مي کرد که چگونه از ايران خارج شود و اگر بتواند آيا امکان گرفتن پناهندگي برايش به دليل ضرب و شتم خانگي وجود دارد يا نه.
زني ديگر که بعد از مدتها کتک خوردن به هزار زحمت طلاق گرفته ، و راهي بجز برگشتن به خانه پدري در شهرستان را نداشت و الان مورد خشونت پدر و برادران واقع مي شود.
زني ديگر که به دليل آنکه شوهرش را مردي ناسلام مي داند و از آن ترس دارد که در صورت طلاق مرد به دختر مشترکشان دست درازي کند در خانه مانده است و کتک ها و تحقير ها و توهين ها را تحمل مي کند تا دخترش به سني برسد که بتواند گليم خود از آب بکشد.
زنان ديگري که تن به کتک ها وتحقير ها مي دهند تنها به اين دليل که جايي براي رفتن ندارند و با سر شکستگي به خانه پدر و برادر رفتن را ننگ مي دانند و از نظر مالي هم توان تامين خود و بچه ها را ندارند....
مهشيد مي گويد: به همکارم گفتم: در کشور من مشکل ديگري هم به جز اينکه " چرا او رابطه را ترک نمي کند " و " چرا او نمي رود " وجود دارد و آن اينکه "به کجا برود " " به کجا پناه آورد" جايي نيست که او را بپذيرد و اگر خانواده خوب و روشنفکري نداشته باشد از هيچ گونه حمايت و پشتيباني ، اعم از دولتي ، اجتماعي ، يا فرهنگي برخوردار نيست. راستي، زن ايراني به کجا پناه آورد؟“

اعمال خشونت بر زنان تنها به خانه و محيط خانواده محدود نمي شود و زنان در محل كار نيز آسيب هاي ناشي از آن را تحمل مي كنند ، با اين تفاوت كه در محيط هاي كاري خشونت بيشتر ازطريق آزارهاي رواني و جنسي اعمال مي شود و راه مقابله و واكنش نشان دادن به آن نيز سخت تر است.
به قول چاي تلخ: “ ناامني در محيط هاي کاري هست و اين رو همه ي ما زنان ميدونيم. اين ناامني به شخص و تيپ و قيافه ي خاصي هم مربوط نيست. خيلي از زنان و دختران نه لباس و آرايش جلف دارند نه رفتارشون زننده است اما از اکثريت که بپرسيم ميبينيم با اين مسئله مواجه شده اند . اين ربطي به برخورد زن نداره. تا حالا فکر کرديد در برخورد با اين مسائل هميشه اين رفتار زنه که مورد سوال قرار ميگيره؟“
علاوه برآن اين معمولا اين زن است كه بايد برود نه مردي كه به او آزار رسانده است. وكيلي كه بار ها دفاع از زنان را در چنين پرونده هاي را به عهده گرفته، در وبلاگش مي نويسد:“آزار جنسي در محل کار زنان را به غريق تبديل مي کند. توقف کاربراي درمان ، استفاده از داروهاي ضد افسردگي ، دشواري جمع آوري مدرک و سکوت تحميلي همکاران موانعي هستند که در مقابل آنها قراردارد و اين زنان براي دفاع از حيثيت خويش بايد هزينه سنگيني بپردازند. پيشنهاد مقابله به مثل با دادن يک جفت کشيده به مجرم ، چنانچه من در بعضي جا ها خوانده ام،پيشنهادي نا درست است که حکايت از عدم شناخت قوانين داخلي شرکتها و ادارات دارد “

آشكارترين و در عين حال پنهان ترين نوع خشونت عليه زنان هم خشونتي است كه در عمومي ترين مكان ها ، در خيابان ، اتوبوس و تاكسي عليه زنان اعمال مي شود و بسياري يا بي تفاوت از كنارش مي گذرند و بي توجه به صدمات روحي ناشي ازآن بر زنان مورد ازار قرارگرفته در برابرش سكوت مي كنند و يا اگر سكوت را بشكنند زني را كه مورد آزار قرار گرفته مقصر مي دانند.
“ عقب اتوبوس ايستاده بودم و داشتم از بحث هاي داغ خانم ها مستفيض ميشدم که يهو صداي جيغ و داد يه دختره از جلوي اتوبوس بلند شد که مرتيکه عوضي مگه مرض داري مگه ....يکي دو نفر هم همچين خيلي آروم لطف کردن و گفتن آقا مگه خودت خواهر و مادر نداري ؟ خوب ميبيني اونجا شلوغه بيا اينورتر وايسا ...از بس اين اتفاق هميشه و هر روز تکرار ميشه که احيانا خداي نکرده اونم اشتباهي بعضي آقايون دستشونو ...يا اينکه زبونم لال متلکي چيزي از دهنشون در بياد ، ديگه داره واسه مردم عادي ميشه،ديگه کسي اعتراض هم نميکنه بيچاره دختره يا مجبوره آرومو بي صدا خودشو بکشه کنار و صداش در نياد يا اينکه اگه اعتراض کنه کسي توجه آنچناني نميکنه ،حالا اينا به کنار چيزي که بيشتر حرص آدم رو در مياورد تحليل هاي خانم هاي عقب اتوبوس بود که سوژه خوبي واسه ادامه بحث پيدا کرده بودنو ديگه بهمديگه فرصت حرف زدن نميدادن ...اگه يکم خودشونو جمع و جور کنن و اينقدر ولو نباشن کسي کاري به کارشون نداره ....دختره چش دريده ببين چه سرووضعي درست کرده...پسره حق داره بيچاره دست خودش که نيست ...راست ميگي خودتو جمع کن ....اگه مرض نداشت که اينهمه خودشو تابلو نميکرد ....يکي نيست بگه ميري اون جلو تو شکم پسرا واميستي مي خواي انگولکت نکنن.....حالا به جاي اينکه از خجالت آب شه بره توي زمين جيغ و داد هم ميکنه ....استغفرالله ....
آخه آدم چي بگه به اين خانم ها ؟؟ از شدت عصبانيت ۴ تا ايستگاه زود تر پياده شدم که ديگه نشنوم ولي چه فايده مهم اينه که اين حرفا بازم هست .
خلاصه اينکه بيچاره دخترها معمولا چه مقصر باشن چه نباشن محکوم ميشن ...“
اين ها را ميترا در وبلاگ افكاريات من نوشته است. اتفاقي كه شايد هريك از ما بارها و بارها شاهدش بوده ايم.

و اين هم يك نمونه ديگر به نقل از رهاي آبي “همين دو ماه پيش بود . صبح داشتم مي رفتم سر کار از يک کوچه عريض که يک طرف صبحها آفتاب است و طرف ديگر سايه . هميشه از سمت سايه مي روم که تک و توک ماشينها هم پارک هستند. ازکنار يک پيکان سفيد مي گذرم . ناگهان دستي( ...) را لمس مي کند و صدايي مي گويد : (...) بخورم ! و ماشيني که فکر مي کردم پارک است از پشتم بيرون مي آيد و از کنارم رد مي شود.تمام اينها در عرض چند ثانيه اتفاق مي افتد! براي چند لحظه همانطور ميخکوب ايستاده ام . تازه چند دقيقه بعد مي فهمم جريان چي بود. سريع به آنطرف خيابان ميروم و در حاليکه آفتاب پشتم را و اشکها چشمم را مي سوزاند به در شرکت مي رسم ! نمي توانم درک کنم که به همين راحتي به حريم شخصي من تعارض شده است.... “
رها در ادامه دختران ترساني را به ياد مي آورد که قدمهايشان را تند مي کنند، نفس نفس ميزنند و صداي چندش آور مردي که کلمات کريه به زبان مي آورد يا مي خواهد آنها را اغوا کند ، رگهايشان را مي لرزاند...رها مي گويد: “ بارها و بارها دختري را در چشمهايم مي بينم با شنيدن يک متلک ناجور و تمسخر شدن توسط چند پسر موهايش بر تنش سيخ و چشمانش گرد مي شود.... بارها و بارها دختري را مي بينم که در تاکسي زير هيکل مردي له مي شود و از ترس آبرو اعتراض نمي کند و وقتي هم که اعتراض مي کند همه با نگاههاي متهمانه به او زير چشمي نگاه مي کنند نگاههايي که معمولا معنايش اين است ( کرم از خودشه...)“
آذر هم كه در حال حاضر در كانادا زندگي مي كند ، در آذر و آئينه اش به نكته جالبي اشاره مي كند.“ در طول چند سالي که در تورونتو زندگي ميکنم، تا جايي که يادم هست فقط دوبار در خيابان مورد مزاحمت مردان قرار گرفته ام. و متآسفانه بايد بگويم هر دو مورد از طرف مردان ايراني بوده که فکر ميکرده اند من فارسي نميدانم. اما در تهران يادم هست که به محض پا گذاشتن به خيابان تبديل به هدف مشخص مزاحمان 15 تا هفتاد ساله ميشدم. خاطراتم مملو ازمردان پير و جواني است که انگارفقط به خيابان مي امدند تا موجودات مونث را آزار بدهند، متآسفانه صرفآ مونث بودن توجيهي بود براي قرباني شدن. قانون سکوت حکمفرما بود و اگر دختري سکوت را به اعتراض ميشکست، متهم ميشد به بي بند وباري و هزار جور گناه ناکرده ديگر.“
به قول آذر : “خشونت بر عليه زنان نوعي بيماري همه گير جهاني است که در سکوت پيشروي ميکند و همه مليتها کم و بيش به آن مبتلا هستند. هر روز در اخبار ايران داستان جديدي از ضرب و شتم زنان و کودکان ميخوانيم. از قتل هاي ناموسي که هرروز در خوزستان و کردستان ومناطق ديگر خاورميانه انجام ميگيرد تا جوکهاي جنسي رايج که زنها را هدف تحقير قرار ميدهند، هر يک به نوعي نشانه عجين بودن فرهنگ ما با زن آزاريست. عيان ترين آزارها را هر روز درخيابانهاي تهران ، اتوبوسها و مکانهاي عمومي ميشود ديد. مدرن ترين نوع زن آزاري را نيز در وبلاگها و سايتهاي اينترنتي ميشود ديد. از زنان وبلاگ نويس اگر بپرسيد به شما خواهند گفت که حداقل يکبار ايميلي با مضمون توهين جنسي دريافت کرده اند. در بين وبلاگهاي فارسي نمونه هايي ميتوانيد پيدا کنيد که نويسندگانشان زنان را مورد حمله و نفرت بيجاي خود قرارميدهند و با نوشتن يادداشتهايي سرشار از تحقير جنسي زنان سعي ميکنند آنها را از ميدان به در کنند. نا گفته پيداست که اين نويسندگان هيچوقت مردان را مورد تحقير جنسي قرارنميدهند، بلکه صرفآ "زن بودن" يک انسان را دليل موجهي براي تحقير او ميدانند.“

هر يك از ما بعنوان يك زن ناگفته هاي بسياري از خشونت هايي كه بر ما يا دوستان و نزديكمان اعمال شده در سينه داريم . ناگفته هايي كه بخاطر شرم ازقرباني بودن و يا ترس از مقصر قلمداد شدن از اعتراض و گاه حتي از بيان آن طرفه مي رويم. ناگفته هايي ازانواع و اقسام خشونتهاي مداوم، به روش هاي سنتي و مدرن، كه اگر همگي با هم در اعتراض به آن به همصدا شويم ، هم از جسارت آنان كه ما را آزار مي دهند كاسته مي شود و هم از بي تفاوتي وسكوت آنان كه نظاره گر اين خشونت فراگير عليه زنان هستند.






• کمتر جنایتی یافت می شود که بدتر از این تقصیر سخاوتمندانه، یعنی خود را بطور کامل در دست های دیگر نهادن، کیفر بدنبال داشته باشد.

• وابستگی ، حتی آگاهانه هم که باشد، جز در میان ترس و بردگی نمی تواند سپری شود.


• عشق واقعی باید بر اساس شناسایی متاقبل دو آزادی بنا شود. در آن صورت هر یک از دو عاشق، خود را به مثابه خود و نیز به مثابه دیگری احساس خواهند کرد. هیچ کدام از تعالی خود دست بر نخواهند داشت. هیچ کدام خود را مثله نخواهد کرد. هر دو باهم خود را در دنیای ارزش ها و هدف ها آشکار خواهند کرد. برای هرکدام عشق ، در حکم آشکار کردن خود از طریق اهدای خود و غنی کردن جهان خواهد بود

• روزی که برای زن امکان داشته باشد که با قدرت، نه ضعف، برای یافتن خود ، نه بمنظور گریز از خود، برای آشکار کردن خود، نه برای کناره گیری، دوست داشته باشد. آن وقت عشق برایش مانند مرد، منبع زندگی خواهد بود، نه خطر کشنده


سیمون دوبووار _جنس دوم

لینک دونی
این سایت یه مرجع برای دانلود کردن نرم افزار های مختلفه از سر زدن بهش پشیمون نمی شید
مطلب از "خودمان به خودمان" راهم رهای آبی نوشته و کلی نکته ریز داره که برای من یکی خیلی مفید بود
به تریبون فمینیستی هم که سر می زنین. حتما مطلب نوشین در مورد فمینیسم در خبر رسانی و مطلب پروین در مورد مراسم هشت مارس را بخونین.
هاله دوباره داره یه کار خیر می کنه. کمک به یه مریض که گویا خیل یهم بدحاله.
.
راستی من بعد از چت نوروزی که هاله راه انداخته بود یه دوست جدید پیدا کردم که خیلی هم خوب می نویسه.
دو تا وبلاگ عمق وسکوت مرگ هم از کشفیات جدیدمه .

پی نوشت: اکانت فقط البرز.چون فیلتر نداره. البته تا انجایی که من تو این سه ساعت امتحان کردم

3/23/2004

وقتی نوشته های مهشید را خوندم که بعد از خوندن یکی از مطالب بانوی چهارشنبه در ویلاگ دسته جمعی زنان تمام نشده نوشته بودش. یاد یکی از رمان های سیمون دوبووار افتادم. وانهاده .
بانوی چهارشنبه یه قصه می گه." مردی اهل هنر و ادب، که زنش فقط بلده قورمه سبزي و آش رشته بار بذاره و بچه پس بندازه ، میره عاشق یه زن دیگه می شه که براش شعر مي گفت و حرفاي قشنگ قشنگ مي زد. توی قصه بانوی چهارشنبه بعد از مدتی مرده میره عاشق زنه دیگه ای میشه که ادیب تر و شاعرتره و زن شاعر قبلی هم کلی حالش گرفته می شه و ...... " ولی من با این قسمت ماجرا کاری ندارم. چیزی که ذهن من را به خودش مشغول کرده قسمت اوله . این که یه مردی که یه روزی عاشق یه زنی بوده( کاری با مردهایی که بدون عشق ازدواج می کنن هم ندارم) دیگه زنش را دوست نداره و یه ورژن بالاتر را جایگزین اون می کنه و زنی که همه دنیا و عشق و آرزوش مردش بوده، زندگی را برای خودش تموم شده می بینه. مرده می ره دنبال یه زندگیه جدید. اما زنه حیرون و سرگردون می مونه وسط زمین و آسمون.
سیمون دوبووار در "وانهاده" پریشانی ها و سرگردانیهای یک زن ترک شده را از زبان خودش روایت می کنه. مونیک زن یه پزشک و عاشق شوهر و بچه هاش . اون و شوهرش زندگی را با عشق شروع کردن و بعد از ازدواج تمام زندگی مونیک شده بود.شوهرش و بچه هاش . اون تموم زندگی اش را وقف شوهرش و دوست داشتن اون کرده بود و خودش را فراموش کرده بود. از خواسته های خودش و علایق خودش بخاطر شوهرش و بچه هاش صرف نظر می کرد و خشنود بود که دیگران به اون احتیاج دارن و او تکیه گاهشون ..... اما 22 سال بعد از ازدواج وقتی که دخترهاش هم رفتن پی زندگیشون، به خودش میاد و می بینه که شوهرش کس دیگه ای را دوست داره. می بینه که اون 8 ساله با زن های دیگه ارتباط داره و حالا دلبسته یکیشون شده.... شوهر مونیک اونطوری که دوبووار به ما معرفی اش می کنه ، آدم بدی نیست. اون یه آدم سیاه نیست و حتی سعی می کنه مونیک را بیشتر از این آزار نده، با اون مهربونه( البته از نوع ترحم آمیزش)، اما دیگه دوستش نداره..... و مونیک که هنوز عاشقه عاشقه ، نمی تونه این را تحمل کنه و آروم آروم درهم میشکنه و خرد می شه و مثل یه غریق کم کم فرو می ره یا بقول خودش
" مثل یه مرداب، که همه چیز در آن غرق می شه".
یادمه وقتی " وانهاده" را تمام کردم. وقتی دیدم مونیک چطور تنها و بی پناه و بدون هیچ پشتوانه ای رها شد و آخرین کلامی که از اون می خونیم اینکه " می ترسم" کتاب را به شدت به آن سوی اتاق پرت کردم. از اینکه آنچه بر مونیک گذشته بر من یا هر زن دیگه ای بگذره وحشت کرده بودم.خیلی از زن ها هستن که بعد ازدواج تموم زندگی شون می شه شوهر و بچه ها و زندگی مشتر کشون و خودشون، علائقشون و انتظارتشون از زندگی و آرزوها و بلندپرواز یهاشون را فدای عشقشون می کنن و وقتی که می بینن این عشق به هر دلیلی دیگه وجود نداره می شکنن. چون همه قابلیت هایی را که داشتن فدای چیزی کردن که دیگه، نیست.
مونیک موقع ازدواج از اون دخترهایی نبود که فقط قرمه سبزی پختن بلد باشه. یه دختر دانشجو بود و تشنه وقایع و افکار و کتاب. اما وقتی که کسی را که دوست داشت پیدا کرد فکر کرد که دیگه همه چیز تموم شده . خودش می گه:" امروز صبح ناگهان همه چیز برایم روشن شد. بزرگترین اشتباه من این بود که نفهمیدم زمان می گذرد. زمان می گذشت و من در قالب همسر ایده آل یک شوهر ایده آل مانده بودم. بجای اینکه به زندگی جنسی مان جان ببخشم، مسحور شور و گرمای خاطرات شبهای گذشته بودم. گذاشتم هوشم تحلیل برود و دیگر فرهنگم را غنی نکردم. به خودم می گفتم: بعدا، وقتی دخترها دنبال کار خودشان رفتند.... دانشجوی جوانی که موریس با او ازدواج کرده بود و تشنه وقایع، افکار و کتاب بود، با این زن که دنیایش به این چاردیواری محدود می شود، تفاوت داشت...."
نمی خوام بگم که همه چیز تقصیر مونیک بوده. نمی خوام بگم که که موریس تقصیری نداشته و مونیک باید طوری زندگی می کرده که شوهرش دوست داشته تا اون هوای کس دیگه به سرش نزنه.نه! حرف من اینه که ما زنها هیچ وقت و بخاطر هیچ چیزی نباید خودمون را و توانایی هامون را فراموش کنیم. هر چی که باشیم روشنفکر یا سنتی ، باید بلد باشیم که رو پاهای خودمون بایستیم. باید بتونیم وقتی که به هر دلیلی تنها شدیم خودمون زندگی را بچرخونیم و از زندگی لذت ببریم. نمی دونم چرا خیلی از زنها لذت بردن از زندگی را یه گناه نابخشودنی می دونن و با افتخار همه زندگی شون را فدای کسایی می کنن که دوستشون دارن و اینقدر به اون آدما وابسته می شن که حتی اگه از رابطه ای که توش قرار دارن رنج ببرن . نمی تونن ترکشون کنن.( حالا بماند مشکلات مال و حضانت و .... اینجا این مشکلات را اصلا کنار می ذارم)
من فکر می کنم اگه هرکدوم از ما زن ها در کنار این که مادر، همسر، معشوق و ...هستیم . شخصیت مستقل خودمون را هم به عنوان یه انسان با علائق و سلائق و انتظارات خاص خودش داشته باشیم و اونها را فدای نقش هایی که تو زندگی داریم نکنیم. هیچ وقت نقش یه قربانی را بازی نمی کنیم. هیچ وقت.....
از بین رفتن رابطه ای که یه زمانی با عشق شروع شده مطمئنا ما را رنج می ده . خیلی هم زیاد. ولی اگه " هیچ وقت خودمون را فراموش نکرده باشیم" می تونیم دوباره رو ی پاهای خودمون بایستیم و یه زندگی تازه را شروع کنیم.

3/22/2004

بیست و چهار سال پیش . سومین روز بهار چشمهام را رو به دنیا باز کردم و اولین چیزی که دیدم زیبایی های بهار بود.امسال کلی کار دارم .کلی برنامه. باید مشخص کنم که چکاره ام و از چه مسیری باید بقیه راه رابرم. احساس می کنم اگه همین روزها .راه اصلی زندگیم را مشخص نکنم . فردا خیلی دیره
بدجوری آشفته ام. آشفته و پریشان. پارسال تجربه های عجیب و غریبی را از سر گذروندم. هن.ز و.قتی به بعضی هاش فکر می کنم می لرزم . اما چاره ای نبود. من باید همه اون روزها راشت سر می ذاستم تا خیلی چیزها را یاد بگیرم. تا یاد بگیرم واقعیت را همون جوری که هست ببینم نه اون جوری که من دلم می خواد امسال باید کلی بخونم. کلی یاد بگیرم و کلی دوست و همراه خوب یدا کنم. .

3/21/2004

سه ره پيدا است
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديثي كه ش نمي خواني بر آن ديگر.
نخستين: راه نوش و راحت و شادي.
به ننگ آغشته ; اما رو به شهر و باغ و آبادي.
دو ديگر: راه نيمش ننگ, نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا. و گر دم دركشي آرام.
سه ديگر: راه بي برگشت. بي فرجام.


من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان " هركجا" آيا همين رنگ است؟

بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بگذاريم.
كجا؟ هر جا كه پيش آيد.
كجا؟ هر جا كه اينجا نيست.
من اين جا از نوازش نيز چون آزار ترسانم.
ز سيلي زن. ز سيلي خور
و زين تصوير بر ديوار ترسانم
.
.
.

بيا اي خسته خاطر دوست! اي مانند من دلكنده و غمگين!
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم.
قدم در راه بي فرجام بگذاريم…

مهدي اخوان ثالث
تهران. فروردين 1335



لينك دوني
مصاحبه همسران زندانيان سياسي با راديو آلمان

چهارشنبه آزاد هديه محافظه كاران خوش قلب
وبلاگستان ايراني در سال 82_ حسين درخشان

3/20/2004

يه سال ديگه هم گذشت. امروز روز عيده. اولين روز بهار و بايد شاد و سرخوش باشيم فارغ از هر فكر و خيالي. اما من هنوز نتونستم خودم را از دل نگراني ها و ترس هاي سالي كه گذشته رها كنم. براي اينكه واقعا نمي دونم در سالي كه پيش رو داريم چه اتفاق هايي قراره بيفته. اين چند سال اخير ما هميشه پر اميد بوديم. با يه دنيا برنامه براي سال جديد. ولي حالا واقعا نمي دونم. نمي دونم بازهم مي تونيم تشكل هاي غيردولتي مون را داشته باشيم يا نه ؟ نمي دونم نشريه درست و حسابي براي خوندن و نوشتن باقي مي مونه يانه؟ نمي دونم بازهم مي تونيم در مقابل فيلترينگ گسترده سايت ها و وبلاگ ها مقاومت كنيم يا اينكه وبلاگ هاي خودمون را هم مي بندن؟ و….. اما اينو مي دونم كه شايد اين دوره يه فرصت خوب باشه براي اينكه ببينيم واقعا چي ميخواهيم و چطور بايد به دست بياريمش. يه فرصت خوب براي اينكه ببينيم كجاي دنيا هستيم و براي رسيدن به اون ايراني كه آرزوش را داريم از چه راهي بايد بريم.اين چند ساله براي ما كه سالهاي ساله طعم واقعي آزادي و برابري را نچشيديم. يه دوره طلايي بود . يه دوره طلايي كه اگه اصول و قوانين مشاركت و زندگي جمعي رابلد بوديم .خيلي بهتر مي تونستيم ازش استفاده كنيم. طلايي بودن اين دوره را شايد كساني كه سالها است ايران زندگي نكردن نتونن لمس كنن.اما ما كه خاطره روزنامه هايي مثل جامعه و صبح امروز و خرداد و …. را داريم . مايي كه بيشتر تشكل هاي غيردولتي مون را تو اين سالها راه انداختيم و تونستيم تو حوزه هايي كار كنيم كه قبلا حتي نمييتونستيم درباره اش حرف بزنيم و خيلي كارهاي ديگه كرديم كه قبلا فقط برامون يه آرزو بود ( و حالا هم خيلي هاش فقط يه خاطره شده)اين را بهتر لمس مي كنيم. من فكر مي كنم بايد بشينيم و ببينيم كه ايراد كار از كجا بوده .اگه بخواهيم . اگه همه با هم بخواهيم با يك اراده جمعي مي تونيم همه چيز را بهتر از قبل بسازيم.به شرطي كه اين بارهم يه عده وقتي به قدرت نرسيدن آلزايمر نگيرن. به شرطي كه جوون ها فقط يه ابزار و يه نردبون نباشن. به شرطي كه واقعا يكدل باشيم و اينقدر زير آب هم را نزنيم. به شرطي كه عجله نكنيم و پله پله بالا بريم. به شرطي كه بدونيم چي مي خوايم و فقط داد و هوار راه نندازيم. به شرطي كه وقتي حقي ناحق مي شه سكوت نكنيم و بي تفاوت نباشيم .به شرطي كه روشنفكرها و تئوريسين ها از بدنه عمل گراي جامعه اينقدر فاصله نداشته باشن . به شرطي كه…..
من فكر مي كنم با ابزارهاي جديد ارتباطي مثل اينترنت ايراني هاي خارج از كشور هم كه دغدغه ايراني آزاد و آباد را دارن مي تونن همپاي بقيه حركت كنن. كمپين هاي مجازي كه براي افسانه و كبري تو اينترنت و بلاگستان تشكيل شد و نتيجه هم .
داد اين را اثبات كرد.
يه چيز ديگه هم اينكه يادمون باشه هنوز كساني هستند كه بخاط چيزهايي كه دغدغه خيلي از ما هم هست زندانند. و با فدا كردن آزادي شون بهاي يه ايران آزاد را مي دن

3/19/2004

يه روز بيشتر به بهار نمونده. بهار مياد و سال نو را هم با خودش مياره و من چقدر براي رسيدن سال نو و تموم شدن اين سال خوشحالم. سالي كه گذشت پر بود از تجربه هاي تلخ و شيرين اما سخت گذشت. خيلي سخت. بعضي از لحظات و روزهاي اين سال اينقدر سخت بودن كه براي تموم شدنشون حتي ثانيه ها را هم مي شمردم. اما هرچي كه بود تموم شد. هم لحظه هاي سختش و هم لحظه هاي شيرينش. هرچند بعضي از اون لحظه هاي خوبش هم فقط يه سراب بود. سرابي كه به من ياد داد چشمهام را خوب باز كنم. خوبه خوب
اما خوبي همه اين سختي ها اينه كه كلي تجربه به كوله بار سفرم اضافه كردم. من هنوز خيلي جوونم و چه خوب كه خيلي چيزها را حالا بفهمم. يكي از بهترين اتفاق هاي امسال هم اين وبلاگه . من از 15 خردادماه امسال صاحب وبلاگ شدم و پا به يه دنياي جديد گذاشتم. يه دنياي جديد با آدمهاي جديدي كه از هر كدومشون مي شه كلي چيز ياد گرفت.
صادق
.توي وبلاگش پرسيده بود كه چه برنامه هايي براي سال جديد داريد؟ يه عالمه برنامه . فقط بايد مرتبشون كنم.و البته اولويت اول هم تموم كردن پايان نامه ام است.

3/14/2004

براي عيد امسال ماهي قرمزنخريد
چند روز پيش وقتي ديدم كه دوتا ماهي قرمز كوچولويي كه خريده ايم، چطور توي تنگ آب سرگردون هستن. گفتم اين آخرين سالي كه ماهي هاي بيچاره را براي خاطر قشنگ شدن سفره هفت سين اين طور اسير مي كنم. آخه اين ماهي هاي بي نوا بخاطر خودخواهي ما بايد تا اخر عمرشون تو يه تنگ كوچيك بمونن و هيچ وقت نمي نتونن مثل ماهي سياه قصه هاي صمد برن بقيه درياها و اقيانوس ها راببينن و بفهمن كه دنيا چقدر بزرگه.
عمر متوسط ماهي هاي قرمز بين 12 تا 20 ساله . در حاليكه ما باعث مي شيم هر سال ميليون ها ماهي قرمز كوچولو فقط 13 روز يافقط كمي بيشترعمر كنن.جابجايي نامناسب و خشن اين ماهي ها باعث ميشه كه اون ها دچار سكته هاي پي در پي بشن و عمرشون خيلي خيلي كوتاه بشه. امروز تو روزنامه شرق خوندم كه حتي توليد صدا ماهي هاي قرمز را مي ترسونه و باعث مرگشون مي شه. ماهي هاي قرمز توي آب كلر دار بي صدا و آروم مي سوزن و گرماي اپارتمان و تنگي جا باعث مي شه كه اونها به كرم هاي مبتلا بشن كه خونشون را مي خوره و تنشون را زخم مي كنه.من كه از امسال به بعد محاله براي سفره شب عيدم اينقدر اين ماهي هاي كوچولوي بي نوا را زجر بدم. فعالان تشكل هاي غيردولتي زيست محيطي مي گن: اگه همه ما از اين به بعد ماهي قرمزنخريم. فروشنده ها هم ديگه اون ها راصيد نمي كنن و كم كم اين رسمي كه ريشه هاي اصلي اش هم چيني هست نه ايراني!! كمرنگ ميشه.
اونهايي هم كه مثل من ماهي قرمزشب عيدشان را خريدن . مي تونن همين امروز اون ها ببرن و توي حوض يكي از پارك ها يا حتي مسجدها آزاد كنن. ماهي هاي قرمز نياز به يه جاي وسيع و آب پراز خزه دارند تا بتونن آب كلر دار بدنشون را بسوزونن و گرنه خودشون مي سوزن و توي تنگ هاي كوچيك خونه هاي ما مي ميرن.

3/10/2004

مي خواستيم روز 8 مارس دور هم جمع بشيم و به خشونت عليه زنان اعتراض كنيم. قرار مون آمفي تئاتر رو باز پارك لاله بود تا براي همه زن ها و مردهايي كه مي خوان بيان و همراه ما بگن كه “ خشونت عليه زنان را متوفق كنيد“ جا باشه. وقتي درخواست مجوز را داديم زياد خوش بين نبوديم ولي با كلي مذاكره ، بلا خره لطف كردن!! و اجازه دادن كه “روز جهاني زن“ چند ساعتي دور هم جمع شيم و از دردهاي مشتركمون بگيم و بشنويم. ما هم كلي برنامه ريزي كرديم و پوستر زديم و به كمك اهالي وبلاگستان و سايت هاي خبري كلي تبليغ كرديم. ديگه خاطرمون جمع شده بود كه همه چيز داره خوب و خوش پيش مي ره، كه صبح 8 مارس زنگ زدن و گفتن مجوز لغو شده. هر كاري هم كه كرديم فايده اي نداشت كه نداشت. چرا ؟ چرا نداره. براي اينكه تا حالا دلشون مي خواسته ما تجمع داشته باشيم و حالا دلشون نمي خواد. اصلا چه معنا داره كه زن ها يه روزي را كه معلوم نيست اصل و نصبش به كدوم كشور اجنبي برمي گرده علم كنن و پاشن بيان تو خيابون و پارك و تازه بخوان اعتراض هم بكن. اون هم به چي به خشونت. اون ها كه خودشون يه روزي را براي روز زن و البته بيشتر روز مادر تعيين كردن و به خانم ها هم گفتن كه بشنين خونه و قورمه سبزي بپزين ماهم يه هديه اي مي گيريم و مي اييم خدمتتون و از زحماتي كه براي خونه و بچه ها مي كشين تشكر مي كنيم. ولي به شرطي كه بشينين خونه!!! اما با وجود همه اين ها ما رفتيم. هم براي اينكه كلي مهمون دعوت كرده بوديم و هم براي اينكه 8 مارس روز زن بود و ما بايد مي رفتيم.زن ها و البته مردهايي هم كه دعوت كرده بوديمم امدند، به اضافه يكسري مهمان ناخوانده ، مهمان هايي با باطوم و بيسيم و دوربين هايي فيلمبرداري و لباس سبز.نزديك محل تجمع كه شدم از كلاه ها و لباس هاي سبز اين مهمان هاي نا خوانده فهميدم كه اوضاع حسابي قمر در عقرب است. كل آمفي تئاتر و فضاي اطرافش پر بود از نيروهاي پليس. بر سر هر كدوم از ورودي هاي منتهي به آمفي تئاتر هم چند پليس ايستاده بود و نمي ذاشتن كه مردم جلوتر بروند.



با هر زحمتي كه بود از زير دست پليس ها در رفتم و خودم را به بچه ها رساندم. بچه هاي مركز فرهنگي و بقيه بچه هاي كمپين مبارزه با خشونت كه مدعوين اين تجمع بودند،روي كناره هاي سن آمفي تئاتر نشته بودن و چند پليس مسلح هم آنها را دوره كرده بودن. دو سه تا از كله گنده هاشون هم كه بد جوري جدي و خشن بودن كنار بچه ها ايستاده بودن و نمي ذاشت كسي به اون ها نزديك بشه. هر چقدر هم گفتم بابا من هم با انهايم فايده اي نداشت و نتونستم پيش بچه ها برم.




جمعيت هر لحظه بيشتر مي شد. يكسر ی در اطراف محوطه آمفي تئاتر و در خيابان هاي كه توسط پليس مسدود شده بود ايستاده بودن و يكسري هم مثل من يا از زير دست پليس در رفته بودن و يا دور زده بودن و از پشت وارد محوطه اصلي آمفي تئاتر شده بودن.پليس مدام از مردم مي خواست كه متفرق بشن و جحالب بود كه به مردها بيشتر گير مي دادن و مي گفتن شما ها اصلا براي چي اومدين. اما مردم هيچ طوري كوتاه نمي اومدن و هر كدومشون به نوعي به پليس اعتراض مي كردن.
يكي مي گفت: اصلا اين جا فضاي عمومي و ما دلمون مي خواد اينجا قدم بزنيم
يكي ديگه مي گفت: مگه ما چي كار مي خواهيم بكنيم كه شما اين طور ترسيده ايد
چند تا ازن ها هم مي گفتن : باور كنين ما يه سنجاق قفلي هم تو كيفمون نيست. خيالتون جمع باشه.
چند تا زن ديگه هم مخ يه افسر را كار گرفته بودن و داشتن با اون بحث مي كردن كه شما حق نداشتين مجوز ما را لغو كنين.
همينطور كه داشتم. اين ور و اون ور مي رفتم، شنيدم كه يه دختر جوون مي گفت: معلومه كه زن ها هم كلي برالي خودشون قدرتمندند وگرنه اين همه نيرو ي پليس و لباس شخصي توي پارك پياده نمي كردن.
كمي آن سو تر در جهداري به زنهايي كه اصرارداشتند محل تجمع را ترك نكنن مي گفت: امروز را كوتاه بيائيد و برويد خانه و فردا با نامزد و شوهرتان بيايد و هرقدر هم كه خواستيد بمانيد كه يهو فرياد فمينست هاي دو آتشه حاضر در پارك درامد كه مگه ما براي بيرون امدن بايد حتما مردي همراهموان باشد و روز زن هم امروز است نه فردا.....
در همين گير و دار بود كه چند تا دختري كه كنار من ايستاده بودن شروع به كف زدن كردن و در عرض چند ثانيه كل جمعيت به آنها ملحق شد. پليس هم در مقابل جمعيتي كه ابتدا به صورت مقطع و كمي بعد بصورت ممتد كف مي زند ، هيچ كار ينمي توانست بكند.( شايد براي اينكه همه با هم بودن و هيچ وقت نمي توان در مقابل كساني كه با هم هستند ايستاد)




كمي بعد دستها به هم گره خورد و لب ها سكوت را شكست و مثل هميشه سرود “ اي ايران “ بود و “ يار دبستاني من “.... وقتي سكوت شكسته شد و لب ها به اعتراض باز شد، جمعيت قدم قدم جلو رفت و از هر سو به هم ملحق شد. پليس خشني هم كه تا كنون مقتدرانه در مقابل پيشروي جمعيت ايستاده بود، چاره اي نداشت جز عقب نشيني و البته فقط براي چند دقيقه. بعد از حدود 5،6 دقيقه به هر طرف كه نگاه مي كردم دسته هاي 15 ، 20 نفره پليس بود كه به طرف جمعيت مي آمد.تعداد لباس شخصي ها هم همينطور زياد ميشد.



انگار حسابي ترسيده بودن از 500، 600 زني كه فقط مي خواستند چند ساعتي را دور هم جمع شوند و در روز خواهن توقف خشونتعليه خودشان بشوند. البته اين جمعيت ديگر هماني نبود كه ما دعوت كرده بوديم تا بيايند و بشينند و به سخنراني ها گوش كنند و كف بزنند.اين جمعيت حالا زنان و مردان خشمگيني بودن كه به نبود آزادي براي برگزاري يك تجمع آرام، اعتراض مي كردند. زناني كه مي خواستند اين روز را همزمان با تمام زنان جهان جشن بگيرند و اين جشن بقول يك استاد دانشگاه حاضر در جمع ، تبديل به عزا شده بود.عزاي آزادي. اي كاش گورستاني را كه بچه هاي دانشكده روانشناسي دانشگاه تهران درست كرده بودن. اينجا مي آوردند و بر يك از گورها هم “ آزادي“ را مي نوشتند.جمعيتي كه حصار پليس را درهم شكسته بود ، حالا شعار هم مي داد.
“ افسانه نوروزي آزاد بايد گردد“، “ چند همسري خشونت است ، خشونت“دختران فراري حمايت بايد گردند» ، «قانون خانواده اصلاح بايد گردد»،«قانون تبعيض‌آميز، ملغي بايد گردد»، «حقوق زن در ايران، تصويب بايد گردد»، «آزادي، عدالت، سكوت ما جنايت»، «مرگ بر خشونت» و «رفراندوم،رفراندوم، اين است شعار مردم»
بچه های مرکز وقتی دیدن که اوضاع این طور پیش می رود . همه دست در دست هم بالای سکو رفتن و با معذرت خواهی از شرکت کننده ها و دادن توضیحی کوتاه درباره برنامه های مراسم، تجمع را از طرف مدعوین آن تمام شده اعلام کردن و از میان جمعیت بیرون امدن. اینکه بعد از رفتن ما چه اتفاقی افتاد را هم تو ی سایت ها خواندم و از کسانی که مانده بودن شنیدم. از قرار معلوم وقتی دیدن جمعیت متفرق نمی شه با فحش و داد بیداد و کمی هم باطوم انها را متفرق کردن و چند نفر از جمله هومن كاظميان، ارشاد عليجاني و كاوه مظفري را گرفتن و چند زن که نمی دانم کی هستن. البته آن سه نفر امروز آزاد شدن و امیدوارم بقیه هم آزاد شده باشن.
این هم از 8 مارس امسال . بازهم فریاد هامان در گلو خفه شد.
راستی نشریه مان چاپ شد. اگر بتوانم یک نسخه از ان را در دغدغه های زنانه می ذارم . گزارش کمیته جمع اوری مستندات و گزارش های مربوط به خشونت علیه زنان را هم که من در ان فعالیت می کردم همان جا بخوانید ببخشید که این گزارش را با تاخیر گذاشتم. این دو روز اینترنت نداشتم.

3/07/2004

روز جهانی زن بر همه زنان مبارک باد



ردا 8 مارس است. روز جهانی زن.نشریه امروز چاپ خانه است و چیز خوبی هم شده است . یک ویژه نامه که خشونت علیه زنان را از ابعاد مختلف بررسی کرده.. . با

مشکلاتی که سر صفحه ارایی و چاپ پیش اومده بود فکر می کردم موفق نمی شیم ویژه نامه را به تجمع پارک لاله برسونم ولی به کمک دوستان خوبم. دیشب ساعت 10
کار را بستیم.البته یه چند تا ایراد کوچولو داره ولی خوب دیکته نانوشته است که غلط نداره
فیلم هم فردا می ره برای تدوین و فکر کنم تو ماه مارس اماده نمایش بشه.
این روزها کلی مراسم و سمینار به مناسبت 8 مارس برگزار می شه . یکسری از مراسم ها را در پست قبلی نوشتم و بقیه را هم امروز می نویسم. برای گرفتن اطلاعات بیشتر هم به و زنانه تریبون فمینیستی نگاه کنید.
و اما بقیه مراسم ها:
1.به گزارش سايت زنان ايران, انجمن اسلامي دانشگاه صنعتي اصفهان برنامه اي چند روزه اي در بزرگداشت 8 مارس تدارک ديده است. فاطمه راکعي، نماينده مجلس از سخنرانان اين برنامه خواهد بود و فيلم مستند "زنانه "در اين برنامه به نمايش خواهد آمد. گروه تحقيق "خشونت خانگي" سايت زنان ايران نيز نتايج تحقيق خود را در اين زمينه به همراه دو فتو کليپ ارائه خواهند داد. تريبون آزاد درباره خشونت خياباني نيز بخش ديگري از اين برنامه خواهد بود.
گروه مطالعات زنان دانشگاه مازندران نيز همايش حقوق زن را در روز دوشنبه، 8 مارس برگزار خواهد کرد. در اين برنامه فريده غيرت، عضو هيات مديره کانون وکلاي دادگستري، حجت الاسلام مهريزي، شادي صدر و... سخنراني خواهند داشت. در دانشگاه هاي يزد و تبريز نيز قرار است برنامه هايي براي بزرگداشت روز زن برگزار کنندتريبون فمينيستي ايران:
گروه زنان کاوش روز جهاني زن را جشن مي گيرد. اين برنامه روزهاي 6 و7 مارس در دانشگاه برکلي کاليفرنيا برگزار خواهد شد. شنبه 6 مارس الهه اماني درباره « زن و حقوق بشر در ايران» و سپيده خسروجاه درباره «رسانه ها و روند جهاني شدن» سخنراني خواهند كرد. اين مراسم با برنامه طنز به هنرمندي شاپرک خرسندي از انگلستان پايان خواهد يافت. چشن 8 مارس روز يک شنبه خواهد بود.
3. جهاني زن (8 مارس)، روز همبستگي تمام زنان در سراسر جهان است. در اين روز ما زنان و مردان ايراني نيز در پارک لاله تهران براي اعتراض به ابعاد مختلف خشونت عليه زنان گردهم مي آييم. از کليه فمينيستهاي خارج کشور دعوت مي شود براي اعلام همبستگي خود با زنان ايراني که در پارک لاله صداي اعتراض خود را عليه خشونت بلند خواهند کرد، پيامهاي همبستگي خود را براي سايت تريبون فمينيستي ايران ارسال نمايند و نظرات خود را در مورد ابعاد مختلف خشونت عليه زنان در سراسر جهان مطرح سازند.
پيامهاي خود را به ايميل زير ارسال داريد:
info@iftribune.com






3/04/2004

برنامه های روز جهانی زن:


1.تجمع در پارک لاله در اعتراض به خشونت عليه زنان.
دوشنبه 18 اسفند.ساعت 5-7
پارک لاله تهران
.توسط: مرکز فرهنگي زنان،کانون هستيا انديش،انجمن مستقل زنان،موسسه تحقيقاتي رشديه،کانون نوانديشان جوان جامعه مدني،انجمن پيشگامان صلح،و.....
سخنرانان. سیمین بهبهانی.مینو مرتاضی. منیرو روانی پور. شهلا لاهیجی

2. خشونت دانشگاهی و خشونت خیابانی
شنبه 16 اسفند:
ساعت 12تا 17
دانشگاه مدیریت دانشگاه تهران
توسط: دانشجویان دانشکده مدیریت دانشگاه تهران و سایت زنان ایران
سخنرانان:« شادي صدر، پرستو دوکوهکي، رويا کريمي مجد فاطمه حقيقت جو ، سيمين بهبهاني است. نمايش عکس هاي حسن سربخشيان,

3. بررسي خشونت عليه زنان
سه‌شنبه 19 اسفندماه.ساعت 12-16
دانشكده‌روانشناسي دانشگاه تهران
توسط: انجمن اسلامي دانشكده‌ي روانشناسي دانشگاه تهران
سخنرانان: حقوقدانان، وكلاي دادگستري و فعالان جنبش زنان از جمله دكتر رسوليان، مهاجر، ارزني و حقي

4.زنان و اصلاحات
دوشنبه 18 اسفند
دانشگاه اميرکبير
توسط: انجمن اسلامي دانشگاه اميرکبير
سخنرانان:زيبا جلالي ناييني و ..

5.حقوق زن
دوشنبه 18 اسفند
دانشگاه مازندران
توسط: گروه مطالعات زنان دانشگاه مازندران
سخنرانان: فريده غيرت، عضو هيات مديره کانون وکلاي دادگستري، حجت الاسلام مهريزي، شادي صدر و...

6. کارگاه دو روزه فمينيسم
شنبه و يکشنبه ( 16و17 اسفند)
سالن ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران
توسط : جامعه فرهنگي دانشجويي دانشکده علوم اجتماعي دانشگاه تهران و مرکز فرهنگي زنان
سخنرانان: روز شنبه شهريار وقفي پور اميرآريان اميد شمس فرشيد فرهمندنيا .در برنامه روز يک شنبه علاوه بر سخنراني فيروزه مهاجر, مريم خراساني و شيوا مقانلو ميزگردي تشکيل خواهد شد با عنوان "دغدغه ي نامگذاري: جنبش زنان در ايران" که در آن نوشين احمدي خراساني, افشين جهانديده, مريم خراساني, شادي صدر, شيوا مقانلو و فيروزه مهاجر شركت دارند.

7.جنبش زنان
جمعه 22 اسفند ماه
ساختمان اجتماعات پارک نظامي گنجوي
توسط:کانون هستيا انديش حمید رضا جلایی پور و ....

8. گزارش يک ساله فعالان امور زنان
19 اسفند ماه.ساعت 16-
20 فرهنگسراس بانو
توسط:خانه فرهنگ و توسعه پايدار با همکاري موسسه مطالعات و تحقيقات زنان و گروهي از آژانس هاي ملل متحد و انجمن تنظيم خانواده
برنامه: زن و ايدز،-مطالبات زنان.-زنان و رسانه ها.-کمپين خشونت عليه زنان.-زنان و برنامه چهارم توسعه پايدار.-زلزله بم و فعاليت زنان.-کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان.-تجربه هاي محلي زنان در شهرستان ها.-زنان و پکن + 10.-

3/03/2004

خشونت عليه زنان در حوزه خصوصي و عمومي امري فراگير است و ما هنوز در حال طرح «وجود » آن هستيم. ما معتقديم خشونت هايي که بر زنان در خانه و خيابان اعمال مي شونداز يکديگر جدايي ناپذيرند. اگر معضلي به نام دختران فراري وجود دارد, اگر فحشا رواج يافته, اگر زن کشي و حتي شوهرکشي وجود دارد و... همه اين ها نتيجه نوع زندگي خصوصي و اجتماعي ماست.
کمپين «زنان و مردان عليه خشونت تا 8 مارس» مبارزه اي جمعي و سازماندهي شده بود که از شهريور 1382 آغاز شد و گروه هاي گوناگوني را گرد خود آورد. روز 8 مارس, روز اعتراض رساتر ما به اين خشونت فراگير است. از اين روي از زنان و مرداني که به حذف هرگونه خشونت عليه زنان باور دارند دعوت مي کنيم روز دوشنبه 18 اسفند ماه (از ساعت 5 تا 7 بعد از ظهر) در تجمعي که به مناسبت روز جهاني زن و با موضوع «خشونت عليه زنان» در آمفي تئاتر روباز پارک لاله برگزار مي شود گرد هم آيند و صداي اين اعتراض را به خشونت طلبان در سراسر جهان برسانند
براي اطلاع بيشتر از برنامه هاي 8 مارس به سايت تريبون فمينيستس مراجعه كنيد. هر كس هم بتواند از طريق ايتنرنت يا هر راه ديگري براي اين تجمع كمك كند ممنون مي شويما